به نام خداوندگار قلم 

غزل یازدهم از مجموعه‌ی غزل “بغض‌های بلاتکلیف ” 

به قلم منوچهر ابراهیمی احمد آباد 🍂 

 

چه تصویرِ غم‌انگیزی؟ غروب است و من و تهران

خیابان‌هایِ بی تو کِش می‌آید باز در باران

 

نمی‌داند کسی قدرِ دلم را، هر کسی بُرده 

شبیهِ مالِ دزدی می‌فروشد آخَرَش ارزان 

 

پُر از بغضم شبیهِ دختری تنها، زمانی‌که 

مسلحّ گشته هر چشمی برایش باز تا دندان

 

دلم از یکّه‌تازی‌های غم صد پاره شد ای گل!

و هر تکّه به غارت رفت چون فرشِ بهارستان

 

صدایی نیست در گوشم بجز سوتِ قطاری که

تو را دزدید از من در غروبِ خسته‌ی آبان  

 

هراسی نیست از سوزِ زمستانی که در پیش است 

تبر با شاخه‌های خسته کاری کرده کارستان

 

 

منوچهر ابراهیمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *