به نام خدا
تو راز عاشقی بودی و گشتی برملا در خون
ورق میخورد وقتی دفتری از کربلا در خون
اگر گفتند برپا گشته محشر، جای حیرت نیست
به گودالی که اسرافیل میزد دست و پا در خون
به انگشتر نکردی اکتفا انگشت هم دادی
مجسّم شد دوباره آیهای از “هَل اَتی” در خون
جهان تاریک شد وقتی که بستی چشمهایت را
یقین دارم که افتادهست “مصباحَ الهُدی” در خون
نمانده ساحل امنی، به دریا اعتمادی نیست
از اینکه غرق شد همراه کشتی ناخدا در خون
“به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
گلو، خنجر، خرابه، خیزران،خیمه، برادر، خون
منوچهر ابراهیمی