به نام خدا

* تعریف شاعرانگی :
شعر در سویه شاعرانگی زبان خلق می شود و چون واقعیتی جدید را خلق می کند در نگاهی ساده انگارانه خیالی به نظر می رسد. شاعرانگی زبان علیه وجه استعمالی زبان شعر را می آفریند.

* تعریف شعر:
کلام مخیل را شعر می‌گویند.

* تعریف بزرگان از شعر‌:

_ افلاطون و ارسطو
در نزد افلاطون هنر همان «محاکات» (تقلید) است و عالم محسوس خود تقلیدی از جهان معقول است و نیز چون کار هنرمند محصول تأثیر گرفتن از تخیلات جهان محسوس است، پس کار هنرمند در واقع تقلید تقلید است و معلوم است که در نظر افلاطون چنین آفرینشی تا چه اندازه بی‌مقدار است. اما حکمت ارسطویی اساساً بر این مبنا بنا نهاده شده‌است که اندیشه انسانی بتواند فارغ از زیستن در جهان معقولات صرف، با این دنیای محسوس انسانی و این جهان نیز رابطه برقرار کند.
شاعران، نخستین قربانیان مدینه فاضله افلاطون بوده‌اند. او این گروه را به این دلیل که با زندگی فلسفی و عقلانی نسبتی ندارند از مدینه خود طرد کرده‌است. اما میراث دار او ارسطو با نپذیرفتن آموزه اساسی حکمت افلاطونی (مثل) میان زیبایی و اخلاق تمایز نهاد و این هر دو ارزش را دارای جایگاهی جدا در معرفت بشری دانست.
از نظر ارسطو گفتار شاعرانه گفتاری است که مبتذل و رکیک نباشد. چنین گفتاری باید روشن و رسا باشد ولی نباید در آن الفاظ عامیانه و متداول روزمره زیاد باشد چون در این صورت به پستی و ابتذال دچار می‌شود، اما خیلی نیز نباید از زبان عوام دور گردد چون در این صورت یا مجبور به استفاده از کلمات بیگانه می‌شود، که مبتلا به ضعف غرابت می‌شود، یا مجبور به استفاده از مجازها و استعارات و کنایه‌ها می‌شود که در این حالت به صورت معما گونه و در می‌آید، یا این که مجبور به استفاده از کلمات متروک و نا متداول می‌شود که در این صورت نامفهوم و درک ناپذیر می‌گردد، و در هر سه حالت، صورتی معما گونه و مبهم پیدا می‌کند که این نیز سبب ضعف و سستی بیان، زبان و گفتار می‌شود.

_خواجه نصیرالدین طوسی
خواجه نصیر در رابطهٔ شعر با موسیقی چنین می‌گوید: «و نظر در وزن حقیقی به‌حسب ماهیت، تعلق به علم موسیقی دارد و به‌حسب اصطلاح و تجربه تعلق به علم عروض دارد؛ و نظر منطقی خاص است به تخیّل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که به وجهی اقتضاء تخیّل کند. پس شعر در عرف منطقی، کلام مخیِّل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفّی… اما قدما، شعر را کلام مخیِّل گفته‌اند و اگرچه موزون حقیقی نبوده‌است.

_شاملو
«گمان نمی کنم تعریف شعر میسر باشد. حداقل تا به امروز کسی نتوانسته است از شعر تعریفی به‌دست دهد. تعاریفی هم که شده، همه کلی بافی بوده. به راحتی می توان گفت که کدام اثر «شعر» نیست یا کدام اثر شعر ضعیفی است؛ اما هرگز نمی توان گفت شعر چیست. تعریف‌هایی که از نوع کلامی موزون و مخیّل و غیره، برای شعر سعدی و پژمان و حمیدی و حزین لاهیجی و غیر این ها کافی بوده است؛ اما شعر نیما یا به‌قولی نیماگرایان، دیگر با این متر به سنجش درنمی آید.

_شمس قیس
“تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد.
شمس قیس رازی در “المعجم فی معایر اشعار العجم” می نویسد:
“شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده.”
این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.

__دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
“کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف آخر آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
“شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند.”
در جای دیگر می نویسد:
“شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.”

_رضا براهنی
با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است: “شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان.

_فرمالیستها:
صورتگرایان، در تلاش برای تحلیل ادبیات بر اساس مکانیزم‌های علمی‌و عینی، و اثبات این مدعا که «موضوع علم ادبی، ادبیات نیست، بلکه «ادبیّت» است» ، نیاز به تعریفی مشخّص از ادبی بودن (ادبیّت) یک اثر داشتند. بنابراین، درصدد ارائۀ ملاک‌هایی برآمدند که وجوه تمایز بین «زبان ادبی» و «زبان غیرادبی» را مشخّص کنند. به بیان دیگر، کوشش می‌کردند که براساس معیار‌های غیرذهنی و قابل‌مشاهده، الگویی برای اثبات اینکه متنی ادبی یا غیرادبی است، بیابند.

_تعریف شعر از نظر حمیدی شیرازی:
             “شعر عبارت است از کلام موزون مقفی. این حداقل تعریفی است که از شعر می‌توان کرد. در تمام قرون و در تمام دنیا اهل ادب و خرد با چنین تعریفی شعر را می‌شناسد”

_ تعریف شعر از نظر حریری: 
                 تعریف همه چیز محدود به زمان و مکان است، والسلام. چیزى را که هر از چندى تعریف تازه‏‌ای طلب کند بهتر است به خود واگذاریم.

‌_تعریف شعر از نظر علمای عرب:
دهخدا در فرهنگ لغت خود به تعاریف علمای عرب نیز اشاره کرده و می‌نویسد: “نزد علمای عرب کلامی را شعر گویند که گویندهٔ آن پیش از ادای سخن قصد کرده باشد که کلام خویش را موزون و مقفی ادا کند و چنین گوینده‌ای را شاعر نامند ولی کسی که قصد کند سخنی ادا کند و بدون اراده سخن او موزون و مقفی ادا شود او را شاعر نتوان گفت”.

* منطق شاعرانه: 
              در عمق دروغ ترین شعرها رگه هایی از حقیقت وجود دارد که منطبق با عقلانیت است، به این موضوع منطق شاعرانه گفته می شود.
مثال: شاعر وقتی می گوید “بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین” گذشتن آب را به گذر عمر شبیه می کند در حالی که دروغ است اما در دل این دروغ گذران بودن و بازگشتن آب با عمر متناسب است و درست است یا در یکی از شعرهای خانم صفالو که می نویسند :
زندگی
خانه ایست با درهای بسته
ومرگ
کلیدی ست در جاکفشی
برای قاتلانی که هنوز در راهند
خب تشبیه مرگ به کلیدی که در جا کفشی ست در واقع دروغ است اما در دل این دروغ می بینیم که نزدیک بودن مرگ به انسان رو به ذهن می آورد پس منطق دارد و …

به قول آدونیس “علی احمد سعید ” شاعر سوری هر تصویر شاعرانه ای که به سمت شفاف شدن و باز شدن نرود طلسم است به اصطلاح پرتاب واژه است.

 

منوچهر ابراهیمی

پا یان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *