غزل دوازدهم از کتاب ممیّزی به قلم منوچهر ابراهیمی 

 

 

به چالش می‌کشی در واژه‌ها احساس جاری را
سراپا شعر خواهم شد، همان‌که دوست داری را

پریشان کرده شهری را حضورت، حضرت خورشید!
به راه انداختی در کوچه‌هامان بی‌مداری را

نفس‌های تو الگوی تمامِ عطرسازی‌هاست
که هیچ عطری ندارد در هوا این ماندگاری را

برای آیه آیه خواندنت عمریست درگیرند
درآورده‌ست اعجاز تو کفر هرچه قاری را

بیا و دست بردار ازسرِ این روسری، بانو!
نگیر از چشم‌هایم لذت شب زنده‌داری را

به مویت می‌زدی شانه، هدایت می‌شدم هربار
مگر هموار می‌کردی مسیر رستگاری را؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *