Skip to content
به نام دوست
چشم وا کردی دلِ آیینه آب افتاده است
با لبت بیچاره قند از آب و تاب افتاده است
یکِّه تازی میکنند این واژهها در ذهن من
پای خودکارم به شوقت در رکاب افتاده است
چشمهایت باصراحت پاسخم را میدهند
کار قلبم با دو تا حاضر جواب افتاده است
شورشی برپاست در آن روسری، انگار که
لشگر مویت به فکر انقلاب افتاده است
بیخ پیدا کرده کارم درمصافِ چشم تو
جوجه گنجشکی به چنگال عقاب افتاده است
باد را دیدم که کِز کردهست در کنج حیاط
شالِ تو انگار از روی طناب افتاده است
منوچهر ابراهیمی