به نام خداوندگار قلم

غزل هفتم از مجموعه‌ی غزل “ممیِّزی ” منوچهر ابراهیمی احمد‌آباد ،انتشارات سارات 👇

 

چشم وا کردی دلِ آیینه آب افتاده است 

با لبت بیچاره قند از آب و تاب افتاده است

 

یکِّه تازی می‌کنند این واژه‌ها در ذهن من 

پای خودکارم به شوقت در رکاب افتاده است

 

چشم‌هایت باصراحت پاسخم را می‌دهند 

کار قلبم با دوتا حاضر جواب افتاده است

 

شورشی برپاست در آن روسری، انگار که 

لشگر مویت به فکر انقلاب افتاده است

 

بیخ پیدا کرده کارم درمصافِ چشم تو 

جوجه گنجشکی به چنگال عقاب افتاده است

 

باد را دیدم که کِز کرده‌ست در کنج حیاط 

شالِ تو انگار از روی طناب افتاده است

 

منوچهر ابراهیمی 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *