به نام خداوند شعر و شعور
غزل شانزدهم از مجموعهی غزل “ممیزی ” به قلم منوچهر ابراهیمی احمد آباد 🌺
تخته شد بیچشمهایت دکّهی رمّالها
نیست حرف تازهای دیگر درون فالها
دستهایت نیست تا بر گردنم حائل شود
در هجوم این شب برفی شبیه شالها
دست در یک کاسه دارد موج با گرداب و شب
خودکشی چیز عجیبی نیست باز از والها
میزند خود را به جمع لاشخورها بیگُدار
جوجه گنجشکی که میمیرد سَرِ چنگالها
پیلهام را بر سرم آوار کن، آتش بزن
شوق پروازی نمانده در میان بالها
هفتخوان نه، هفتصد خوان غریبی پیش روست
رستمی باید بیاید از تبار زالها
منوچهر ابراهیمی احمد آباد