به نام خداوندگار قلم 

غزل چهاردهم از مجموعه‌ی غزل “ممیزی” به قلم منوچهر ابراهیمی احمد آباد. 

 

 

چشم همه‌ی جاده‌ها شد نگرانش

مردی که سفر مُرد درون چمدانش

 

عمری‌ست که هم‌پای کسی نیست یقینا 

این کفش زبان بسته که باز است دهانش

 

ویران شدنم پای تو حتمی‌ست شبیهِ، 

شهری که شبی زلزله داده‌ست تکانش

 

بعد از تو پر از داغم و یکپارچه اشکم 

مثلِ پدری پیر که مُرده‌ست جوانش

 

بر بادسرِ سبزم اگر رفت غمی نیست 

خودکار من آنقدر که سرخ است زبانش

 

از حال درختی که تبر خورده مپرسید

“چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش”

 

 

منوچهر ابراهیمی احمد آباد 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *