به نام خداوند شعر و شعور

غزل بیست و هفتم از مجموعه‌ی غزل “ممیِّزی ” به قلم منوچهر ابراهیمی احمد آباد 🍂 

 

 

لحظه‌هایی که بی تو می‌گذرند، لحظه‌هاییست سرد و بی‌هیجان 

مثل آن جنگلم که متروک است، خالی از های وهوی جانوران

 

کوه آتشفشانی از دردم، می‌خورم هی گدازه‌هایم را 

اشک دارد به راه می‌افتد ، بغض وقتی‌که می‌کند فوران

 

حس یک روح خسته را دارم، که سرک می‌کشد به هر جایی 

بدنم روی تخت جا مانده، مثل یک تکه سنگ بی‌ضربان

 

شهر اما شبیه گورستان، مرده‌ها زنده‌های اجباری

بی تو یک عمریست سخت می‌گذرد ، زندگی در فضایی از خفقان

 

مانده یک لحظه تا به پاشیدن، دور خود ناگزیر می‌چرخم 

حس تلخ سقوط را دارم، مثل یک بالگرد بی‌خلبان

 

رادیو گفت: جمعه بعد از ظهر، باز باران شدید خواهد شد 

شک ندارم تو نیستی وقتی آسمان باز می‌شود نگران

 

منوچهر ابراهیمی احمد آباد 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *